ای کاش جای برای رفتن بود.جای که صدای عشق معنای واقعی خود را داشت
خیال رنگ واقعی داشت و انسانها از هم سیر نبودند
حسها واقعی بود و آب و رنگ مصنوعی نداشت
خورشید چشمها را نزند و پوست را نسوزاند
گنجشکها دغدغه دانه نداشته باشند و از آبی آسمان لذت ببرتد
دیوار حافظ و نگهبان ما باشد نه مانع و حایل
وای از روزی که بلبل باغی بی جان روی زمین افتاده باشد
و صدای کلاغ مزااحم گوشهای ما شود.
روزی را می خواهم که ترنم باران رنگ بالهای چروانه ها را جلا دهد
و قناریها را هیجان زده کند
روزی که کوهها سنگ ریزه های خود را رها کنند و سبزی و طراوتشان را
به دو عاشق هدیه کنند
روز ما روزی است که چشمها از زیبایی سیراب شود
و قوها آواز مستی سر دهند و دو عاشق هیچوقت از هم سیر نشوند
و دستهایشان با هم و درهم باشد.